سلام به مسافر لحظه های دلتنگی من ...می دانی که کوله بارم پر از گناه است ولی در دلم شوق دیدنت را دارم.
دستهایم از دعا بر گشته اند و زمزمه های آمدنت را در غروب های مبهم جمعه گم کرده ام .
صدایم را می شنوی ؟و خودت می بینی که نر گس ها هم صبر شان تمام شده، اشکهای مادر بزرگ خشک شد و صدای پر امید قناری بوی غم و دلتنگی گرفت ولی...باز تو نیامدی!!!گویا لحظه های عمرم مجال دیدنت را نمی دهد .شوق دیدنت را چه کنم ؟ قلبم از ندیدنت رنگ تنهایی گرفته بیا با آمدنت خط های سیاه گناه را با رد پای پاکت بی اثر کن ،بیا که خارهای قلبم از دیدنت باغ نرگس می شود.
انگار قلبم دیگر شوق تپیدن ندارد .آخر جز تو چه کسی را برای دیدار بهانه کند .تپش هایش آرام شده...
ساعت عمرم را نگه داشته ام .جان مادرت زهرا بیا....بیا... ای باغبان نرگس ها ...
خدايا آينده ام چي ميشه؟ زندگيم چطور ميشه ، عاقبت کارم به کجا ختم ميشه.........
جواب مبهم هر کدوم از اين سوالها آرامش رو از آدم ميگيره . دل رو متلاطم ميکنه ، خيلي وقتا از اين سوالها فراري ميشيم و سر مونو تو برف مي کنيم تا هيچ جا رو نبينيم ، خيلي وقتا برا به دست آوردن آرامش صورت مسئله رو پاک ميکنيم .بهش فکر نمي کنيم ، تا دلشوره جوابش هم به سراغمون نياد . ولي به هر حال اين سوالها جواب داره ، به هر حال يه روزي جوابشون مشخص ميشه ، راه فراري نيست ، بايد بمونيم و منتظر جواب باشيم......
پس آرامش ما چي ؟ تو اين زندگي مبهم ، يه آدم ضعيف ، با اين دلهره ، با اين اضطراب چيکار ميتونه بکنه . چطور ميتونيم هم آرامش داشته باشيم هم از سوالها فرار نکنيم ، يعني ميشه ؟ ولي اين آرامشو ميتونيم به دست بياريم ، با وجود اين همه سوالهاي بي جواب ، ما آروم باشيم و از هيچي نترسيم ، لازمش اينه که يه خورده شجاعت به خرج بديم ، دل به دريا بزنيم ، دستامونو بالا ببريم و با خدا اينجوري حرف بزنيم.........
خدايا من خودمو به دست تو ميسپارم تا تو بجاي من تصميم بگيري ، تو بجاي من انتخاب کني ، تو بجاي من عمل کني ، تو بجاي من فکر کني ، خدايا من ميخوام خودت زندگيمو مديريت کني ، اونوقت هرچي پيش بياد راضي ام ، ديگه میدونم هیچ اتفاق بدی نمیوفته ، همه چی دسته توئه .......
خدایا اگه من بخوام تصمیم بگیرم بین شیطان و آغوش گرم تو معلوم نیست کدومو انتخاب کنم ، خدایا اگه من بخوام تصمیم بگیرم گاهی وقتا که یه چیزی ازم میخوای معلوم نیست بتونم تقدیم کنم ، اگه من بخوام تصمیم بگیرم تضمینی نیست بخاطر تو از لذت هام بگذرم پس خدایا تو بجای من تصمیم بگیر خودت زندگیمو مدیریت کن . این دعا شجاعت میخواد تو پای حرفت هستی ؟؟ پای حرفت هستی اگه یه روزی یه چیز با ارزشو از دست دادی ناراحت نشی ؟، پای حرفت هستی اگه خواستی یه گناهی انجام بدی اماهیچوقت موفق به انجام اون نشدی اعصابت خورد نشه ؟ ، پای حرفت هستی اگه خدا یه وقتایی مشکلاتی رو سر راهت قرار داد بتونی تحمل کنی؟ ، از کوره در نری و نق نزنی ؟ اگه شجاع باشی و بتونی این دعارو بکنی اونوقت اگه مشکلاتت به اندازه مشکلات حضرت زینب (ع) هم باشه باز بر می گردی میگی ............مارأیت الا جمیلا ................
همه چیزو زیبا می بینی ، تازه اگه یه روزی خواستن به جهنم و مسیر آتش ببرنت برمیگردی میگی خدایا من که یه روز تو دنیا بهت گفتم من نمیتونم ، من اهل انتخاب نیستم ، من ضعیفم ، قدرت تصمیم گیری ندارم ، من که گفتم خودت زندگیمو مدیریت کن ، خودت بجای من انتخاب کن .................
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند...
فرشته ای از سنگ پرسید:
چرا مانند خاک از خدا نمی خواهی که از تو انسان بسازد ،
سنگ تبسمی کرد و گفت:هنوز آنقدر سخت نشدم که
مستحق چنین خواسته ای باشم.
کمی افسر ده ام ،غمگین و دلگیر
همه عالم شدن از دست من سیر
نمی دانم چه آمد بر سر من؟
کمی مانده فقط تا من شوم پیر
شب و روزم دگر فرقی ندارد
من و دنیا شدیم پیوسته درگیر
دگر فرصت ندارم محض توبه
همین یک لحظه هم دیگر شده دیر
امانم را دگر دنیا بریده
چرا باید شود اینگونه تقدیر
شدم همخانه با تنهایی تن
ولی او هم کند خصمانه تحقیر
![]()
به پيش روي من تا چشم ياري مي كند درياست
چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست
در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش
غمم دريا دلم تنهاست