تبليغاتX
(در كوچه هاي شهرم با سايه ها غريبم)

 

قطاری که به مقصد خدا می رفت .لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت مقصد ما خداست کیست که با ما سفر کند؟ کیست که باور کنددنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟

قرن ها گذشت اما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .از دنیا تا خدا هزار ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد . کسی پیاده می شد . قطار می گذشت و سبک  می شد  زیرا سبکی قانون راه خداست .

قطاری که به مقصد خدا می رفت به ایستگاه بهشت رسید.

پیامبر گفت اینجا بهشت است مسافران بهشتی پیاده شوند .اما اینجا ایستگاه آخر نیست ...

مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند.

اما اندکی باز هم ماندند قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند آنگاه خدا رو به مسافرانش  کرد و گفت:درود بر شما راز من همین بود آن که مرا می خواهد ،در ایستگاه بهشت هم  پیاده نخواهد شد .و

در آن هنگام قطار به ایستگاه  آخر رسید ....

 

+ نوشته شده در 87/03/30ساعت 22 توسط دلتنگ |

حال دنيا را چو پرسيدم از فرزانه اي 
گفت يا باد است يا خواب است يا افسانه اي 
گفتم آنها را چه ميگويي که دل بر او نهند؟ 
گفت يا مستند يا کورند يا ديوانه اي 
گفتم از احوال عمرم گو که بازم عمر چيست؟

گفت يا برق است يا شمع است يا پروانه اي....

 

 

+ نوشته شده در 87/03/11ساعت 22 توسط دلتنگ |