
يا علي رفتم بقيع اما چه سود
هر چه گشتم فاطمه آنجا نبود
يا علي قبر پرستويت كجاست؟
آن گل صد برگ خوشبويت كجاست؟
هر چه باشد من نمك پرورده ام
دل به عشق فاطمه خوش كرده ام
حج من بي فاطمه بي حاصل است.
فاطمه حلّال صد ها مشكل است
من طواف سنك كردم دل كجاست؟
راه پيمودم پس منزل كجاست؟
كعبه بي فاطمه مشتي گل است
قبر زهرا كعبه ي اهل دل است.
گاهی دلم برای حرفهایی که نمی زنم تنگ می شود
ای کاش روزی جسارتی متین پیدا می کردم و تمام آنچه را در دل دارم می گفتم
گمگشته ام
در این بیکران وحشی سرگردانم
تنهایی بی قرار
همچون نسیمی در کویر
تمام شب برای تسکین روحم به سیاهی آسمان خیره می شوم
تمام شب به خود شب غبطه می خورم
گریه می کنم
این روزها نازک شده ام، با بغضی می شکنم
«به امید آشنایی، آواره داغ کویر را به جان دل پذیرفتم
اما جز شبهای سیه زاد فرتوت، آشنای لحظه هایم نیست»
کاش کویرنشینان می فهمیدند که ماه خوشبختی مشترک تمام بی ستاره هاست...
...
نمی دانم آنچه در جست و جوی آنم اینجاست یا نه؟
سفرم را کسی ندید، نمی دانم کسی برگشتم را انتظار می کشد یا نه؟
پایان کجاست؟
...
دیگر سکوت می کنم به گونه ایی اهورایی
تا شاهدبه خاک سپردن تمام رویاهایم باشم در این کویر وحشت...