بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش از دور خدایا می کرد...!!
وقتي خواستم زندگي کنم راهم را بستند وقتي خواستم ستايش کنم
گفتند خرافات است وقتي خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
وقتي گريستم گفتند بهانه است وقتي خنديدم گفتند ديوانه است دنيا
را نگه داريد مي خواهم پياده شوم....(دکتر شريعتي)
زندگی کوتاهتر از آن است که به خصومت بگذرد
و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند. آنچه از
روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند و آنچه ا
ز دست برود با گریه جبران نمی شود. فردا
خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم!!
اگر روزي بشر گردي..
ز حال ما خبر گردي..
پشيمان مي شوي از قصه خلقت..
از اين بودن...
از اين بدعت..
خداوندا ..
نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا ..
چه دشوار است..
چه زجري مي کشد آنکس که انسان است ..
و از احساس سرشار است
پرنده بر شانه هاي انسان روزی
نشست.
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي
شانه من آشيانه بسازي.
پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم، اما
گاهي پرنده ها و آدم ها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين
اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي؟
انسان منظور
پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد.
پرنده گفت: نمي داني توي آسمان چقدر جاي توخالی
است. انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي که
مي دانست چيست. شايد يک آبي دور؛ يک اوج دوست داشتني.
پرنده گفت: غير از تو
پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است. درست است که پرواز
براي يک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود. پرنده اين را گفت و پر
زد.
انسان رد پرنده را دنبال کرد، تا اين که چشمش به يک آبي بزرگ افتاد؛ و به
ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش، آسمان بود؛ و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش
موج زد.
آن وقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت: يادت مي آيد؟ تو را
با دو بال و دو پا آفريده بودم. زمين و آسمان هر دو براي تو بود، اما تو آسمان را
نديدي. راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و
جاي خالي چيزي را احساس کرد. آن وقت رو به خدا کرد و گريست