محبت در رگ و در پوست داریم
حسین بن علی را دوست داریم
قیامت بی حسین غوغا ندارد
شفاعت بی حسین معنا ندارد
سرش در روز محشر بی کلاه است
کسی که چون حسین مولا ندارد
حسینی باش تا در محشر نگویند
چرا پرونده ات امضا ندارد
اگر پرونده ای امضا ندارد
رضایت نامه از زهرا ندارد
اگر خورشید در مجلس نشیند
مپندارم که همتای تو باشد
دو عالم را به یکبار از دل خویش
برون کردیم که تا جای تو باشد
خوش است اندر سر شوریده سودا
به شرط آنکه سودای تو باشد
چو آهویی به دام تو اسیرم
بلایش را به جانم می پذیرم
به خاک پای او سر می گذارم
الهی در عزای او بمیرم
بخوان ای ساربان شعر جدایی که می گردد حسینم کربلایی
بخوان اشعار مرگ و زندگی را نوای آب آب و تشنگی را


گفتم : چقدر احساس تنهايی میكنم... گفتی : من كه نزديكم...
- گفتم : تو هميشـه نزديكی ؛ من دورم... كاش میشـد بهت نزديك شـم... گـفتی: هر صـبح و عصـر ،
پروردگارت رو پيش خودت ، با خوف و تضرع ، و با صدای آهسته ياد كن.
- گفتم : اين هم توفيق میخواهد! گفتی: دوست نداريد خدا ببخشدتون؟
گـفتم : معلومه كه دوســت دارم منو ببخشی. گـفتی : پس از خدا بـخواهيد ببخشــدتون و بـعد تـوبه
كنيد.
- گفتم : با اين همه گـناه... آخه چيكـار میتونم بكنم؟ گـفتی: مگـه نمیدونيد خداســت كه تـوبه رو از
بندههاش قبول میكنه؟!
- گفتم : ديگه روی توبه ندارم... گفتی : ولی خدا عزيزه و دانا ، او آمرزنده گناه و پذيرنده توبه است.
- گفتم : با اين همه گناه ، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ گفتی : خدا همه گناهها رو میبخشه.
- گفتم : يعنی بازم بيام؟ بازم منو میبخشی؟ گفتی : به جز خدا كيه كه گناهان رو ببخشه؟
- گفتم : نمیدونم چرا هميشه در مقابل اين كلامت كم ميارم! آتيشم میزنه ؛ ذوبم میكنه ؛ عاشق
میشم!... توبه میكنم. گفتی : خدا هم توبهكنندهها و هم اونايی كه پاك هستند رو دوست داره.
- ناخواسته گفتم : الهی و ربی من لی غيرك. گفتی : خدا برای بندهاش كافی نيست؟
- گفتم : در برابر اين هـمه مهربونيت چيكار میتونم بكنم؟ گـفتی : ای مؤمنين! خدا رو زياد ياد كـنيد و
صبح و شــب تســبيحش كـنيد. او كـسی هسـت كه خودش و فرشــتههـایش بر شـــما درود و رحــمت
میفرستند تا شما رو از تاريكیها به سوی روشنايی بيرون بيارند. خدا نسبت به مؤمنين مهربونه.
زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم
شيشه اي مي شکند... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست، عابري خنده کنان مي آمد... تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد .چرا؟
سكوت زندگيم پر از زمزمه هاي دلتنگيست
