هوای دل
دلم گرفته از روزگار
دلم گرفته از نامُرادیهای بیشمار
دلم گرفته از ناسپاسهای نابکار
دلم گرفته از زندگی سراسر قُمار
دلم گرفته از فضای مسموم پُر غبار
دلم گرفته از پیمانهای بی اعتبار
دلم گرفته از عشقهای نا استوار
دلم گرفته از این دل بیقرار
دلم گرفته ، دیدگانم اشکبار
دلم گرفته ، در تنهایی خود سوگوار
دلم هوای رفتن دارد
دلم هوای شکستن دارد
دلم هوای از هم گُسستن دارد
دلم هوای از قفس رَستن دارد
دلم هوای در آرامش نشستن دارد
دلم هوای به ابدیت پیوستن دارد
دلم هوای زنده نبودن دارد
دلم هوای به خدا رسیدن دارد
دلم هوای ...؟
در زندگی، در نهان به کسانی دل میبندیم که نمیخواهندمان.
و از وجود آنهایی که میخواهندمان بیخبریم.
شاید، این تنها دلیل تنهاییمان باشد.

نگاه ساكت باران به روي صورتم دردانه مي لغزد
ولي باران نمي دانند كه من در يايي از دردم،به ظاهر
گر چه مي خندم ولي اندر سكوتي تلخ مي گريم.
روزي دروغ به حقيقت گفت: مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا كنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد. آن دو با هم به كنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.


مولاي من ؟تو كجايي كه ببيني تمام بعد ازظهرهاي پنجشنبه را در كوچه پس كوچه هاي دلواپس به انتظارت مي ايستم
تو كجايي كه ببيني جمعه صبح پس ازخواندن دعاي عهد سر بر سجاده معبود مي گذارم وبا اشك نيازآمدنت
را مي طلبم .
اما وقتي كه آسمان چادر سياه عشق را مي گستراند و از آمدن تو خبري نمي شود دلم مي گيرد و غمگين مي شود رو به آسمان مي كنم و مي گويم تا جمعه موعود نذ ر مي كنم كه بيايي .
زندگي حكايت مرد يخ فرو شيست كه به او گفتند :فروختي ؟!...
گفت:نخريدند ولي تمام شد.....!!
اي خداي مهربان من ، دوباره توبه ميكنم ، ولي نه از گناه خويش بلكه از نيايشم ، از عبادتم ، توبه از دعاي خويش و توبه ميكنم من از نمازخويش اي خدا . از آن نماز خسته ام كه دل به صد هوا دويد و در حضور مهربان تو ناز صد نگار را كشيد و عشق را نديد، ازآ ن نماز اي خدا توبه ميكنم. از آن قنوت هم اي خداي مهربان كه كردم از تمام آسمان لطف تو طلب ، سكه اي و مركبي و خانه اي براي خويش و بود در كنار من كسي كه خسته و گرسنه بود و هم غريب هيچ ياد از او نكرد اين دلم........ خدا از آن قنوت توبه ميكنم. از آن ركوع از آن سجود از آن دو چشم پر ز خواب از آن نماز بي صواب از آن دعاي حبس گشته در حباب زندگي ، نه بندگي .اي خدا ، من از نماز خويش توبه ميكنم . خداي من ، خداي مهربان من ، و توبه ميكنم از آن گرسنگي و تشنگي ز روزه ام ، نبود آنچه خواستي نبود در سزاي تو و يا نبود لحظه لحظه اش براي تو . در آن بهار عشق و بارش بهانه هاي بخششت به روي شاخ و برگ هاي خاك خورده ي دلم فقط قرار بود كه خويش را به زير بارشش سپارم و دگر تو كار خود كني ولي به زير سقف دلسپرده هاي اين جهان پست و خسته جستم و چه زود جمع كردم از چهار سوي خويش را مباد تا كه قطره اي مرا تر از لطافت بهشت بي رياي عاشقان كند .مرا ببخش اي خدا كه باز توبه ميكنم . ولي خداي مهربان ، فقط همين دو قطره اشك را ز من پذير كه هست اين دو قطره اشك هستي ام ، نيايشم ، بهانه اي براي بخششم ، هديه اي براي پيشگاه تو نبود جز همين دو قطره اشك سرد جاري از دو گونه ام . مرا ببخش اي خدا از اين دو قطره اشك نيز توبه ميكنم